گله مندی از خدا به قلم علی شریعتی

خدایا ,کفرنمی گویم,پریشانم

چه میخواهی تو ازجانم؟؟؟؟؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی,خداوندا,اگر روزی ز عرش خود به زیرآیی

لباس فقر بپوشی,

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی و شب آهسته وخسته

تهی دست وزبان بسته

به سوی خانه باز آیی,زمین وآسمان راکفر میگویی

نمی گویی؟؟؟؟

 

خداوند, اگر در روز گرما خیز تابستان , تنت برسایه ی دیوار بگشایی, لبت بر کاسه ی

مسی قیراندود بگذاری وقدری آن طرف تر, عمارت های مرمرین بینی واعصابت برای سکه

ای این سو وآن سو در روان باشد, زمین وآسمان را کفر میگویی, نمیگویی؟؟؟؟

خدایا, اگر روزی بشر گردی, زحال بندگانت باخبر گردی, پشیمان می شوی از قصه ی

خلقت, ازاین بودن, ازاین بدعت...

خداوندا, تومسئولی

خداوندا تو میدانی که انسان بودن وماندن در این دنیا چه دشوار است!!!

چه رنجی می کشد آن کس که انسان است واز احساس سرشار است....

/ 15 نظر / 923 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترشی

بغض میکنم از ترس روزهایی که سهممان ازهم فقط یک یادش بخیر ساده باشد

زهرا

عالی بود..ریتم قشنگی داشت..میسی

behnaz

از دکتر شریعتی نیست از کفر نامه کارو

خاتمی

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم این اشعار عین کفر و عدم ایمان به فلسفه خلقت است مواظب شیطان باشیم که این کلمات را بر زبان شاعر این ابیات کفر امیز الهام کرده خدای من مهربانترین خدا که یکتا و بی همتاست خدای من اگر مرا چون یوسف درون چاه بیندازد و چون یعقوب به نان شبم محتاج کند و چون حسین دوست داشته باشد که با بدنی اغشته به خون به دیدارش در صحرای محشر روم باز بی نهایت دوستش دارم و او را از اینکه بر من منت نهاده و اشرف مخلوقات قرار داده و محبت علی و اولاد امیرالمومنین را در دل و جان من قرار داده و پناه میبرم به او از اینکه او را به تکه نانی بفروشم!! بی نهابت سپاس گذارم الحمدلله علی کل نعمه الحمدلله رب العالمین

مینا

دلم از خدا خیلی گرفته...خییییلییی :(((((((((

...

و اما جواب سهراب سپهری عزیز به این شعر از زبان مهربانترین مهربانان منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه می جویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه می گویی؟ تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب می دانم تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته می گویم، خدایی عالمی دارد تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت می گفتم مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟ هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟ که می ترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟ آن نامهربان معبود ، آن مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت خالقت اینک صدایم کن مرا با قطره ی اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را با زبان بسته ات کاری ندارم لیک غوغای دل ب

سهیلا

داری کفرو با شعر واس افریدگارت میخونی..خوبه..مرحبا ب این شعور

شمیم

سلام بسیار متن هایتان زیبا بود استفاده کردم متشکرم متشکرم مدتی است که بلاگفا تعطیله ومن به وبلاگم دسترسی ندارم ونمی توانم به کامنت هایم جواب بدهم فیسبوک هم ندارم یعنی دوست ندارم

شمیم

جمعتون جمع