گاهی به این فکر میکنم که ما دراینجا عرق میریزیم و وضعمان این است

و  آن ها در آنجا عرق میخورند و وضعشان آن.....

نمیدانم مشکل در نوع عرق هاست یا درخوردن و ریختن ما

دکتر علی شریعتی

 

[ یکشنبه ۱۳٩٢/٥/۱۳ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ leili ]

بابا لنگ دراز!

تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستـت بدارم!

وقتی میفـهمی و میرانـی ام چـیزی درون دلم فرو میریزد...چیزی شبـیه غـرور!

بابا لنگ دراز عزیـزم لطـفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بـدارم ...

بعد از تو هیچکـس الـفبای روح و خـطوط قلبـم را نخواهد

خواند...نمیگذارم...نمیخواهم...!

بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم...حتی سایه ات را که هرگز به

آن نمیرسم!

"بابا لنگ دراز"

جین وبستر

[ یکشنبه ۱۳٩٢/٥/۱۳ ] [ ۱:٠٢ ‎ب.ظ ] [ leili ]

سنجاقک

گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد

 

و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض

 

تا بیاید از راه

 

از خم پیچک نیلوفرها

 

روی موهای سرت بنشیند

 

یا که از قطره آب کف دستت بخورد

 

گاه یک سنجاقک ، همه معنی یک زندگی است ...



[ یکشنبه ۱۳٩٢/٥/۱۳ ] [ ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ leili ]

زندگی در حاشیه به قلم سهراب سپهری

زندگی درحاشیه


ما حاشیه نشین هستیم.

مادرم می گوید: "پدرت هم حاشیه نشین بود، در حاشیه به دنیا

آمد، در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد."

من هم در حاشیه به دنیا آمده ام، ولی نمی خواهم در حاشیه

بمیرم!

برادرم در حاشیه ی بیمارستان مرد.

خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می کند، گاهی در

حاشیه ی گریه، کمی هم می خندد.

مادرم می گوید: "سرنوشت ما را هم در حاشیه ی صفحه ی

تقدیر نوشته اند."

او هر شب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه ی آسمان سوسو

می زند به من نشان می دهد.

ولی من می گویم: "این ستاره ی من نیست."

من در حاشیه به دنیا آمدم، در حاشیه بازی کردم.

همراه با سگها و گربه ها و مگس ها در حاشیه ی زباله ها

گشته ام تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.

من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.

در مدرسه گفتند: "جا نداریم."

مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: "آقای ناظم اسمش را در

حاشیه ی دفتر بنویس تا ببینیم!"

من در حاشیه ی روز، به مدرسه ی شبانه می روم.

در حاشیه ی کلاس می نشینم.

در حاشیه ی مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه ها را نگاه می

کنم، چون لباسم همرنگ بچه ها نیست.

من روزها در حاشیه ی خیابان کار می کنم و بعضی شبها در

حاشیه ی پیاده رو می خوابم.

من پاییز کار می کنم، زمستان کار می کنم، بهار کار می کنم،

تابستان کار می کنم و در حاشیه ی کار، زندگی می کنم.

من سواد دارم ولی معنی بعضی کلمات را خوب نمی فهمم.

مثلا کلمه "تعطیلات" و "تفریح" و خیلی از کلمات دیگر را که در

کتاب ها نوشته اند.

از پدرم هم پرسیدم ولی سواد نداشت!

من در حاشیه ی شهر زندگی می کنم.

من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم.

من در مدسه آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است و می

چرخد.

اگر من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم، پس چطور پایم نمی

لغزد و درعمق فضا پرتاب نمی شوم؟

زندگی در حاشیه ی زمین خیلی سخت است.

حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند.

من حاشیه نشین هستم.

ولی معنی کلمه ی حاشیه را نمی دانم.

از معلم پرسیدم: "حاشیه یعنی چه؟"

گفت:"حاشیه یعنی قسمت کناره ی هر چیزی، مثل کناره ی

لباس یا کتاب، مثلاً بعضی از کتابها حاشیه دارند و بعضی از

کلمات کتاب را در حاشیه می نویسند؛ یا مثل حاشیه ی شهر که

زباله ها را در آنجامی ریزند."

من گفتم: "مگر آدمها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه

ی شهر ریخته اند؟"

معلم چیزی نگفت.

من حاشیه نشین هستم.

به مسجد می روم، در حاشیه ی مسجد نماز می خوانم، نزدیک

کفشها؛ درحاشیه جلسه قرآن، قرآن خواندن را یاد گرفته ام.

قرآن کتاب خوبی است. قرآن ما حاشیه ندارد. هیچ کلمه ای را در

حاشیه ی آن ننوشته اند

اگر هم گاهی کلماتی در حاشیه آن باشند، آن کلمات حاشیه هم

مثل کلمات دیگر عزیز و خوبند.

من قرآن را دوست دارم، خوب است همه چیز مثل قرآن خوب

باشد.

 

سهراب سپهری

[ یکشنبه ۱۳٩٢/٥/۱۳ ] [ ۸:۳۱ ‎ق.ظ ] [ leili ]

هیاهوی رنگ ها

گفتند عینک سیاهت را بردار…
دنیا پر از زیبایست!!!
عینکم را برداشتم…

وحشت کردم از هیاهوی رنگها…

آدمها هزار رنگ میشوند…
عینکم را بدهید…
میخواهم به دنیای یک رنگم پناه ببرم…!!!
[ شنبه ۱۳٩٢/٥/۱٢ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ] [ leili ]